درگير احساس و روياي باراني

با يك بغل افسوس ، با بغض ، طوفاني

 

اين سايه هاي سرد ، تكرار دردي گم

در من فرو رفته ، كشته به آساني !

 

تو نيستي  و من مي ميرم از حسرت

اين خانه افسرده است بي هيچ خواهاني !

 

مهمان ياقوتي از چشم مستت كن

من را كه هر آنم رفته به ويراني !

 

از عمق جان گويم  اي از لطافت سبز

نوراني ام كن اي خورشيد پاياني !